|
چهارشنبه هشتم خرداد 1387 15:6
ربوده ای و رها کرده ای به نیمه نگاهی به دار میرود آنکه نکرده است گناهی *** منم شبیه زلیخا در انتظار تو یوسف!! هزار قافله رفت و هنوز در دل چاهی *** منم غریب ترین جرم ناشناخته ای که رها شده ست در این کهکشان لایتناهی *** منم که آمدنت را به انتظار نشستم تویی که آمدنم را همیشه چشم به راهی *** شکست خورده ترین پادشاه وسعت دنیا که با تمام امیدش نداشت هیچ سپاهی *** ... و من هنوز گرفتار دام برزخ چشمت ربوده ای و رها کرده ای به نیمه نگاهی مظاهر کثیری نژاد
شهید
دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 11:37
دارم خودم را توی آغوش تو می بینم [دارند خنثی می کنند این آخرین مین را] تو خواب های خسته ام را در بغل داری [می آورند از جبهه یک تابوت غمگین را] تو نیستی و لاشخور ها همچنان هستند باید برایت باز از این درد بنویسم لالایی ام را لای پاکت پست خواهم کرد هر شب که می خوابانمت بر بالش خیسم دارند خنثی/ می شوی در غفلت یک شهر داری مرا گم/ می شوم پشت هیاهو ها تو رفته ای... و زیر باران اشک می ریزم بیست و سه سال خسته، مثل بچه تر/ سو ها باران. . . به روی چادری از بغض می کوبد پر می کند توی سرم عطر جنونت را تصویر تو در کیف پول کهنه و خیسم انگار جاری کرده در رگ هام خونت را من هستم و این شهر هست و مردم زشتش [تو انقلابت را رساندی سمت آزادی] آن ها تو را پشتِ کمربندی رها کردند اما کلید شهرشان را دستشان دادی پای تنوری که تو را سوزاند لم دادند این نانوا ها زیر بار برکت نان ها تو رفتی و تنها برای حفظ ظاهر ماند نام تو و همرزم هایت بر اتوبان ها تو نیستی و مریمت این بار می خواهد نجوا کند در گوش گنگ شهر نامت را باید به خواب دختر تنهات برگردی باید بگیرد از دل شب انتقامت را .... حمید سهرابی
چهارشنبه هفتم فروردین 1387 8:45
در شادمانی اندکم در غم فراوانم شلاق عشقت را مزن بر جسم بی جانم *** تا کی غزل می خوانی از چشمان جادوئیش دست از سرم بردار حافظ! دَرم و داغانم *** دیگر نمی خواهم که مجنون کسی باشم من سرنوشت عاشقی را خوب می دانم *** با آخرت بیگانه ام دنیا به کامم نیست از کرده های عمرِ کوتاهم پشیمانم *** کوتاهی دستم کجا؟ خرمای نخلستان... زلف پریشانش کجا؟ قلب پریشانم... *** شرمنده ام ازاین که بین راه جا ماندم تنها ترین توجیه من اینست. انسانم...
دوشنبه پنجم فروردین 1387 10:41
من به عاشق بودنم دنيا به عاقل بودنش من به آسان بودنم دنيا به مشكل بودنش دوست مي دارم خدا را جنس عصيان من است دوست مي دارد نمازم را به باطل بودنش قصه ام بر عكس آدمهاست ، حا لم را بپرس از مسيحايي كه جانم داده قاتل بودنش مانده بود از من خودم را ... ، رفته بود از من قرار... رفتنش سخت است اما در مقابل بودنش ... در دل تنهايي و غم سنگ مي شد كاش دل عاقبت خود را به كشتن داده با دل بودنش مریم رزاقی
دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 11:1
گودال قتلگاه پر از بوى سيب بود
چهارشنبه دوازدهم دی 1386 14:19
سلام ! به خونه مجازی من خوش اومدی! دوباره دلش با تو پر زد، و ميخواهد امشب كنارت مكرر بميرد و ميخواهد اينجا، همين جا ،به روي مسيحاي دستت شناور بميرد خدايش شدي ،يك خداي عجيب و غريب پر از وسوسه، در نمازش ببين هم خدا گونه شد، هم همين مرد چيزي نمانده كه كافر بميرد خودش را شبيه پرنده رها كرده در تو ، براي ابد سال نوري تورا هم قفس كرد، انگار تصميم دارد به يك شكل ديگر بميرد تو شايد همان قصه باشي كه آخر به او ميرسد، با تمام قشنگي و شايد نيايي، و شايد در اين شعر اين مرد تنها ،سر آخر بميرد خودش خواست اين گونه در تو پياپي برقصد، بگريد، و حتي نباشد و در جان دريا ميان دهلها و با شروهي شاد بندر بميرد اگر قسمت مرد ، مردن بدون شناور شدن روي دست تو باشد دو ركعت غزل شو ،كه شايد همين كار باعث شود تا سبكتر بميرد
سه شنبه یازدهم دی 1386 13:33
از دل کودکی ام،در یاد است: شیر را آهویتان صیاد است!
شرم عفو تو و بسیاری جرم...!؟ هشت ما، در گرو هشتاد است
به که گوئیم که در"رازآباد" غزل پنجره ها ، فولاد است
شهربدپیله ترین عاقل هاست نعل وارونه زدن، آزاد است
به سکوتم دل خود، رنجه مدار که نمک گیر غمت فریاد است
نقره داغم مکن!...اینجا چندیست آه دلسوختگان ، بر باد است
***
"سرخود" نآمده ام...شیخی گفت: «دل من ، زائر مادر زاد است»*
*مصراعی از «رضاجعفری» احمد بابائی
کُرسی زمستانی
چهارشنبه پنجم دی 1386 9:38
بازهم - صحبت فرداست قرارِ ما ها چقدر پای همین وعده ی تو پیرشدند سیزده قرنِ گذشته همه اش فردا بود سیزده قرن، نفسهایِ زمین پرشده از ... سیزده قرن، تو آنجایی و ما اینجائیم خُب بگوئید بمیرید اگر قسمت نیست باز کُرسی زمستانی ما گرم نشد
یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 15:56
اينجا ديار حاجت دلهاي مردم است ليلا تقوي مطلق
دوشنبه پنجم آذر 1386 16:4
بلیط ماندن است ُمانده روی دستهای من در این همه مسافر حرم نبود جای من؟ رفیق عازم سفر، فقط «سلام» را ببر سفارش مریض حضرت امام را ببر «سلام نسخه» را ببر ببین دوا نمیدهد؟ از او بپرس این مریض را شفا نمیدهد؟ چقدر تا تو با قطارها سفر کند دلش؟ چقدر بگذرند زائرانت از مقابلش؟ چقدر بادهای دوریت مچالهاش کنند؟ و دوستان به روزهای خوش حوالهاش کنند؟ ... مرا طلای گنبد تو بی قرار میکند کسی مرا به دوش ابرها سوار میکند خیال میکند که دیدن تو قسمتش شده همین کسی که دارد از خودش فرار میکند ... به بادهای آشنای شرق بوسه میدهد به آتش ارادت تو افتخار میکند به این امید، ضامن رئوف، تا ببیندت، هی آهوان بچهدار را شکار میکند هزارتا غروب در مسیر ایستادهام به هر که آمده به پایبوس نامه دادهام من از کبوتران گنبد تو کمترم مگر؟ که بعد سالها نخواندهای مرا به این سفر قطارهای عازم شمال شرق میروند دقیقههای بی تو مثل باد و برق میروند کسی بلیط رفتنی به دست من نمیدهد به آرزوی یک جوان خام تن نمیدهد بلیط ماندن است مانده روی دستهای من در این همه مسافر حرم نبود جای من
مهدی فرجی |
|