روایات نگاهت را به ما گفتند آهوها
به گرمی پر جبریل و نرمی پر قوها
و من در باره ات از باد و آب و خاک پرسیدم
همه گفتند خوبی تو همه منهای بدگوها
شبانگاهان پریشان کرد گیسوی ملایک را
نسیم غبطه های تو به پرواز پرستوها
سحر از باغهای استجابت میوه می چیدی
که گیسوی تو را پر کرد عطر زرد لیموها
خیالات ظریف تو چنان سنگین و عقلانی است
که وزن آن نمی گنجد در اوهام ترازوها
اگر حوریه ات گفتند حتما خانه ات مینوست
کنیزت مریم عذراست تو بانوی بانوها
کدامین جلوه جاری بود آن ظهری که غش کردی ؟
تو را یاد که می انداخت الحان اذان گوها
ولا حول و لا قوه مگر با دستهای تو
به غیر از این نمی گویند حق حق ها و هو هو ها
صدای حمد دستاست نمی پیچد در این ایام
حیاط خانه خالی ماند از تنزیه جاروها
مقامات شعاعت را نمی بینند خفاشان
سخنهای شجاعت را نمی خوانند ترسوها
فدک را مال خود کردند افراد نمک نشناس
نمک را منزوی کردند موذیانه پستوها
چراغ ماه خاموش است خورشیدت کفن پوش است
تماشا کن تو ای زهره میان داری سوسوها
زبان تیز چاقوها نمک پاشید زخمت را
نمک پاشید زخمت را زبان تیز چاقوها
سر خاکی تو را کشتند بی رحمانه نامردان
سر خون تو جنگیدند نامردانه زالوها
مزارت خطبه تلخی است در گوش قبور شهر
سکوتت ضربه سختی است بر جمع هیاهوها
بنایش آنچنان سست است در ویرانی اش کافی است
بپیچد بوی آهت در پریشانی گیسوها
غروبت در شب یثرب طلوع مسجد کوفه است
کبود زیر چشم تو شکست طاق ابروها
علیل درک اوج تو ذلیل اوج درک تو
ارسطوها پرستوها پرستوها ارسطوها
شیخ رضا جعفری
| + نوشته شده در | ساعت15:13 | توسط بهزاد |

رسیده ساعت سنگین جان سپردن من
بیار قطعه زمینی برای مردن من
رسیده لحظه دندان به هم فشردن تو
رسیده لحظه پنجه به هم فشردن من
به نام تو شده بودم همین دو سه شب پیش
چقدر زود گذشت از به تو سپردن من
و من میان دو راهی شکست خورده شدم
ترک نخوردن تو یا شتک نخوردن من
چقدر صفحه تقدیر را ورق زده ام
که پاره پاره شده از ورق شمردن من
و بعد از این که بمیرم کنار تو هستم
زیاد کار ندارد چگونه بردن من
شروع می شوم از انتهای غربت تو
تمام می شوی آغاز خاک خوردن من
شیخ رضا جعفری
| + نوشته شده در | ساعت16:25 | توسط بهزاد |
روی پیشانی بختم خط به خط چین دیده ام
بسکه خود را در دل آیینه غمگین دیده ام
مو سپیدم مو سپیدم موسپیدم مو سپید
گرگ باران دیده هستم، برف سنگین دیده ام
آه یک چشمم زلیخا آن یکی یعقوب شد
حال یوسف را ببینم با کدامین دیده ام؟
آشنا هستی به چشمم صبر کن، قدری بخند
یادم آمد، من تورا روز نخستین دیده ام
بیستون دیشب به چشمم جاده ای هموار بود
ابن سیرین را خبر کن، خواب شیرین دیده ام.
سيدحميدرضا برقعي
| + نوشته شده در | ساعت14:51 | توسط بهزاد |
سلام!
این روزها عجیب حالمان بد است و به دعایتان سخت محتاجیم....
از تو يک عمر شنيديم و نديديم تو را
به وصالت نـرسيديم و نديديم تو را
روزي مـا فـقـرا شـربـت وصل تو نبـود
زهر هجر تو چشيديم و نديديم تو را
مگر ايام کهن سالي ما جلوه کني!
در جواني که دويديم و نديديم تو را
چه قدَر نذر ِتو کرديم و خبر از تو نشد
چه قدر شمع خريديم و نديديم تو را
گاهي اندازه ي يک پرده فقط فاصله بود
پرده را نيز کشيديم و نديديم تو را
سعي کرديم تو را خواب ببينيم شبي
سحر از خواب پريديم و نديديم تو را
مدتي در پي تو رند و نظر باز شديم
همه را غير تو ديديم و نديديم تو را
فکر کرديم که مشکل سر دلبستگي است
از همه جز تو بريديم و نديديم تو را
لا اقل کاش دم خيمه ي تو جان بدهيم
تا بگوييم : رسيديم و نديديم تو را ...
کاظم بهمنی
| + نوشته شده در | ساعت14:42 | توسط بهزاد |
سلام
چند شب پیش به نصیر گفتم ایام امتحانات و من هم نه حوصله دارم نه وقت بلاگ نویسی
ولی برای خالی نبودن عریضه(!) یه غزل زیبا از محمد حسین نعمتی گذاشتم . تا ببینیم...
گفتگو
برگی به دستم بود گفتم : آخرین شعر است
بعد از تو شاعر نیستم گفتی : همین شعر است
گاهی پر از حرفی ولی چیزی نمی گویی
اما سکوتت هم برایم بهترین شعر است
بر سطر سطر شعر هایم رد پای توست
در دفترم هر قدر دارم نقطه چین شعر است
من با تو هر حرفی که می گفتم غزل می شد
وقتی زبان رسمی این سرزمین شعر است
آری من از هر پنج انگشتم تو می بارد
دست خودم هم نیست اینها را ببین شعر است
| + نوشته شده در | ساعت12:21 | توسط بهزاد |

به نام عشق
(تصویر صحن خلوت و باران نگفتنی است)
با همین چشم های خود دیدم، زیر باران بی امان بانو!
درحرم قطره قطره می افتاد آسمان روی آسمان بانو
صورتم قطره قطره حس کرده ست چادرت خیس می شوداما
به خدا گریه های من گاهی دست من نیست مهربان بانو
گم شده خاطرات کودکی ام گریه گریه در ازدحام حرم
باز هم آمدم که گم بشوم من همان کودکم همان،بانو
باز هم مثل کودکی هر سو می دوم در رواق تو در تو
دفترم دشت و واژه ها آهو...گفتم آهو و ناگهان بانو...
شاعری در قطار قم - مشهد چای می خوردو زیر لب می گفت:
شک ندارم که زندگی یعنی، طعم سوهان و زعفران بانو
شعر از دست واژه ها خسته است بغض راه گلوم را بسته است
بغض یعنی که حرف هایم را از نگاهم خودت بخوان بانو
این غزل گریه ها که می بینی آنِ شعر است، شعر آیینی
زنده ام با همین جهان بینی، ای جهان من ای جهان بانو!
کوچه در کوچه قم دیار من است شهر ایل من و تبار من است
زادگاه من و مزار من است ،مرگ یک روز بی گمان ...
| + نوشته شده در | ساعت11:41 | توسط بهزاد |
دست از سرم بردار حالم بس خراب است
مثل همیشه آرزوهایم سراب است
دیگر طراوت در صدای بلبلی نیست
در این سرای خشکسالی قحط آب است
خواجه ! کجایی تا ببینی بخت خفته؟!
بخت تو بیدار است بخت من به خواب است
باری نوشتم شرح حال زار خود را
اما تمام نامه هایم بی جواب است
روز ازل با خاک غم مارا سرشتند
عشق و جدایی ماجرای این کتاب است
گرچه ندیدم روی ماهت- جان آقا!
درگوشه ی قلبم فقط عکس تو قاب است
من از شما جز خوبی و احسان ندیدم
امیدوارم! که دعایم مستجاب است
| + نوشته شده در | ساعت9:14 | توسط بهزاد |
یک ملت...
نور شهید تجلی نورالانوار رب است که در سلب شهید نیز تجلی می یابد
و از آنجا که این نشئه دار تشکیک است
تجلی نور او در ذریه اش نیز مقول به تشکیک....
و ما...
امواتی که دربین احیا حرکت می کنیم و جاهل به نحو جهل مرکب
پرندگان زار و ضعیفی که زنجیرهای آرزو زمین گیرمان کرده
و سالهای سال است قدرت پرواز نداریم
آنقدر که پرواز یادمان رفته....
ما و یک ملت...
ان فی ایام عمرکم نفحات...
گاهی نسیمی می وزد و این پرنده پرشکسته نه از روی جسارت بلکه من باب
فطرت الله التی فطر الناس علیها ...
هوای پریدن به سر می پروراند.
گاهی تقدیر چنان مقدر می گردد که با آل شهید به نحوی از انحاء نشئه ی ملک
آشنا گردی...
و هرکه هرچه خواهد بگوید:
دزد و رذل و پست و مست....
مهم نیست!
من یعلم سر القدر استراح عن الطلب
ما مامور به انجام وظیفه ایم و نتیجه با اوست...
در شبهای ماه مبارک
فاتحه ای نذر شهیدی به وسعت یک ملت کردیم
و توکل بر رب الارباب که
من یتوکل علی الله فهو حسبه
باشد آنچه خیر است واقع گردد.....![]()
| + نوشته شده در | ساعت12:9 | توسط بهزاد |

سلام . حالمان کم بد نیست ! غم کم نمی خوریم!
این ابیات منتخب از یک شبه مثنوی است که چند تا از اونها رو انتخاب کردم برای اینجا!
چون حس و حال تایپ کردن همه ش رو نداشتم. انشاء الله اگر حسی بود بقیه اش هم میذارم!
به یاد روزهای اول مدرسه و تقدیم به خانم اکبرزاده و ترکاشوند مدرسه مصطفی خمینی(ره) منطقه۱۸ :
چه روزهای خوبی سرمست عشق و بازی
گاهی علوم و دینی،گه گاه هم ریاضی
یادش بخیر روزی ما مشق ها نوشتیم
مشقی ز عشق کردیم ،هم آ و با نوشتیم
خانم معلمی که همواره بهترین بود
"آن مرد آمد" آری سرمشق ما همین بود
خانم معلمم رفت! نزدیک بیست سال است
آن روزهای شیرین حالا فقط خیال است
خانم اجازه! رفتی آن مرد هم نیامد
میخواستم فدایی بهرش شوم نیامد
گفتی میان باران با اسب او میاید؟!
باران چقدر آمد! صبرم دگر سرآمد
بر ما دروغ گفتی ؟! آن مرد هم خیالی است؟!
جایش ولی همیشه در بین مشق خالی است
خانم اجازه ! الآن پیر زنی یقیناْ
بوسیدنت حرامست در این زمانه بر من
آن هفت ساله کودک حالا شبیه مرد است
دوریتان برایش خانم اجازه! درد است................
| + نوشته شده در | ساعت13:17 | توسط بهزاد |
یا ایها الذین امنوا امنو بالله...
عجب بازیی بود!
وقتی که عاشق میشی بعد می فهمی که این عشق سالب به انتفاع موضوعه...
بعد یکی که می دونی آدمه خوبیست
یکدفعه کاشف بعمل می آید اونقدرها هم صادق نیست و این بار سالب به انتفاع محمول...
اگر اصل حکمی اتحاد عشق و عاشق و معشوق درست باشه پس ...
یا عاشق عاشق نبوده...
یا عشق عشق نبوده...
یا معشوق......
که در نتیجه اتحادی نبوده!
دنبال این اتحاد بسکه گشتیم پیر شدیم . پس کی این اتحاد درست میشه و ما کی از کثرت به وحدت می رسیم؟!
کی عاشق عاشق می شه؟!
عشق عشق میشه؟!
و معشوق....
پس ای کسانیکه عاشق شده اید ! عاشق شوید...
عاشقی قصه ای پر از درد است
عاشقی سرنوشت این مرد است
خانه ات گرم و شاد و پر رونق
خانه ی ما بدون تو سرد است
تا تو رفتی بهار هم رفته
رنگ رخسار باغ ما زرد است
خود بگو رسم روزگار این است
روزگاری عجیب نامرد است.......
بقیه اش رو هم اگر حالی بود کامل میکنم . وگرنه که مثل ما ابتر بماند....
| + نوشته شده در | ساعت9:48 | توسط بهزاد |
